Thursday, June 23, 2016

مقوله "ايرانى بودن" و "در ايران نبودن" به خودىِ خودش، يك پروژه عظيم است و عظمت اين پروژه زمانى مشخص مى شود كه از فرد مورد نظر سوال شود: خب بابا چرا يك سر كوتاه نميرى ايران؟
يعنى شما واقعا خيال مى كنيد آن آدم فرضى، از سنگ است و دلش تنگ نمى شود؟ نخير! ايران رفتن به اين سادگى هاى "بپر" و "يه سر" نيست.
بله. ساده ترين بخش سفر اين است كه بپرى و يك بليط "هاى سيزن" رزرو كنى و با بدبختى كارهاى عقب مانده ات را، بياندازى عقب تر و گور باباى قسط و صورتحساب و اينها. تا اينجا خدا بزرگ است. ولى نوبت سوغاتى خريدن كه مى شود، خدا هى كوچكتر مى شود و اصلا مى رود قايم مى شود يك گوشه. شما حساب كنيد واقعا يك نفر به چند نفر؟!! انصاف است؟! اينجا همينطور كه در فروشگاه ها راه مى روى مى شنوى كه "ببين اين بلوز براى پروين خانم خوبه؟!" طرف هم قبل از جواب دادن تگ قيمت را نگاه مى كند كه بتواند ميزان خوب بودنش را براى پروين خانم تخمين بزند. بعد هم مى گويد "اين كه خيلى گرونه؟ -خب آخه پروين خانم چهار سال پيش موقع اومدن دو تا بسته زعفرون بهم داد. - آخ پس كمه، اون كيف رو هم براش بگير." 
اينجا توى فروشگاه ها پر است از زنهاى ايرانى در حال شخم زدن رَك هاى حراج و بيرون فروشگاه ها پر از مردهاى ايرانى مستأصل و ساك بدست با عنوان مشاور مالى در امور سوغاتى. حراج هم يعنى بيست، سى درصد ارزانتر از پنجاه شصت دلار، نه دو دلار! به خدا، به پيغمبر، پول رفته است پاى همين سوغاتى هايى كه شما قرار است پرتشان كنيد ته كمد! برند مى پوشيد؟ خوشا به سعادتتان! من كه براى خودم برند نمى خرم براى شما بخرم؟ مى دانم. آخر هم مجبورم بخرم. نخرم كه اين آت و آشغال ها به چشمتان نمى آيد.
من نمى دانم چرا يك قانون از مجلس نمى گذرانند كه مسافرها تنها حق دارند با يك كوله پشتى بيايند و با يك كوله برگردند كه اين غائله بخوابد. اين چه سلسله باطلى است كه مثل رسوم دوران غارنشينى چسبيده به ما؟ يكى بايد شروع كند. يكى بايد وقت برگشتن پسته و گز و زعفران نچپاند توى ساكتان كه صد سال بعد مجبور شويد به نرخ روز جبران كنيد. بابا دوره زمانه عوض شده. قديمها فرنگ، فرنگ بود. باور كنيد اينجا هم مثل آنجا همه چيز به وفور پيدا مى شود و هر دو جا هم همه چيز گران است. شما با پول پسته، براى خودت لباس بخر. چه اشكالى دارد؟ اصلا هر كس مايحتاجش را خودش براى خودش بخرد. خب اين از سوغاتى! حالا نوبت ريخت و قيافه خودتان است كه بايد يك دست حسابى به آن بكشيد كه به اين سادگيها هم نيست. مثلا همين من، در آخرين سفرم به ايران با يك جمله تاريخى مواجه شدم كه حساب همه چيز دستم آمد. يك كفش به غايت ساده پاشنه بلند سياه پايم بود كه يكى گفت عجب جنسى داره اين كفشت! سه سال پيش هم همين پات بود. و من سريع فهميدم كه عجب جنسى دارد اين حافظه ها در ايران! واقعا با اينهمه سرب توى هوا آخ نمى گويند. آنجا، اينكه من چهار پنج سال است يك كيف چرم دارم كه شبيه لواشك است و هرچه كهنه تر مى شود بيشتر دوستش دارم، قابل توجيه نيست. يكدفعه مى بينى آبروى يك خاندان بسته به كيف توست! بايد اين چيزها را درك كرد. ولى بدى ماجرا اين است كه هرچقدر هم خودت را راست و ريست كنى، فايده ندارد و چيز بدرد بخورى از توى آن در نمى آيد. خودت را هم كه بكُشى و خوشگل كنى، از توى همان فرودگاه برايت وقت سلمونى و هايلايت و تتو و بوتاكس مى گيرند. آدم هر بار كه برود ايران، ميبيند معيارهاى زيبايى شناسى تغيير كرده و هر كار هم بكنى در آن لحظه حس مى كنى كه بوزينه اى بيش نيستى. همچين غبغبت را با دو انگشت معاينه مى كنند و سريع برايت وقت برداشتن غبغب مى گيرند كه نفهميدى كى بله را گفتى! كمى وا بدهى، مى شوى عين فيل شهر قصه؛ اسمت را هم مى گذارند منوچهر. و آخر سفر هم در ازاى يك بسته زرشك، هرچه شناسنامه و مدرك و دارو و بسته مشكوك است بارت مى كنند كه برسانى به پسر عموى بقال سر كوچه در فرنگ و يكدفعه خودت را مى بينى كه با صداى لاكپشت توى كارتون بچگى دارى داد مى زنى: کمک! کمک! آقا جادوگر! آقا جادوگر! بعدش هم جادوگر با دوبله مرحوم کنعان کیانی می گه: "کار هر بز نیست خرمن کوفتن، گاو نر می خواهد و مرد کهن. لاک پشت!"


2 comments:

  1. عزیز دلنشین
    بشدت راست گفته ای اما باور کن هیچکس به اندازه همین تو و من و امثال ما نمی توانند تو چشم آنها نگاه کنند و لبخند بزنند و حتی اگر کیلو کیلو زعفران گرفته اند سوغاتی نیاوردند و های لایت و بوتاکس نپذیرند و همچنان کفش سالها پیش را بپوشند و به آن افتخار هم بکنند .
    باور کن

    ReplyDelete